نور الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : محمد علي ناصح )

20

سيرة جلال الدين يا تاريخ جلالى ( فارسى )

كشلو خان بنزد من فرقى نيست ، از انكه در شرك شريك و در كفر يكسانند ، و هم‌اكنون از جنگى كه در ان ، زبان سنان ، پيغام مرگ به گوش رساند و صفير تير آيت هلاك فروخواند . چاره نباشد ، اينگاه دوشى بدانست كه اگر بجنگ نكوشد ، وى را آرزوى حيات خطاست ، و مرگ عاجل در قفا ، بناچار آمادهء پيكار و مهيّاى كارزار گشت ، و چون دو صف در برابر امدند ، بخويشتن بر دست چپ لشگر شاهنشاه حمله برد ، و آن را سخت پراگند ، و گريزان بهر سوى افكند ، و نزديك بود كه هزيمت لشگر شاهنشاه استمرار پذيرد ، لكن بناگاه دست راست لشگر شاهنشاه ، بر دست چپ سپاه آن ملعون زدند . و دادى گرفتند . و بدستيارى تيغ چون آب آتش دل فرونشاندند ، و كار پيگار چنان شد كه غالب از مغلوب ، و چيره از زبون شناخته نيامد . هم بدانروز دو گروه دست از هم بداشتند . و از سرگرفتن جنگ را ببامداد فردا گذاشتند ، لكن كافران شبانگاه آتش افروخته چنان نمودند كه بجاى خويش و بر عزم قتال ثابتند ، آنگاه در تاريكى شب برنشسته مركب انگيختند و يكشبه دو روزه راه پيمودند ، و شاهنشاه چندان از شجاعت آنان مرعوب گشت ، كه چون در مجلس وى از ان طايفه ياد ميشد ، ميگفت كه در صبر بر آلام حرب ، و آگاهى از شيوهء طعن و ضرب ، نظير سپاهيان ايشان نتوان ديد ، و چون شاهنشاه بسمرقند بازگشت . اميران ميمنه را خلعت بخشيد ، و اقطاعات و درجات ايشان بيفزود بوجى پهلوان را قتلغ خان ، و اغل حاجب را اينانج خان لقب داد ، و هريك از انان را بر ثبات قدم ، و حسن اقدام بنواخت و چون اندكى از احوال شاهنشاه را در شرح مبدأ تاتار نگاشتيم ، باقى اخبار وى نيز ، تا آنگاه كه دوران وى بگذشت ، و دست قضا طومار حياتش درنوشت ، ياد كنيم ، از ان پس بخواست خداى ببيان مقصود يعنى حوادث روزگار سلطان جلال الدّين پردازيم . آهنگ عراق كردن شاهنشاه بسال ششصد و چهارده چون شاهنشاه را از عظمت‌شان و نفاذ فرمان جهان بكام ، و تقدير بر مرام گشت ، و شاهد گيتى بآرايشى هرچه خوبتر و بهين زيور در نظر وى جلوه نمود ، و خورشيد دولت وى ، از بيت الشرف اقبال بدرخشيد ، و سواران سپاه وى نزديك بچهارصد هزار در جريدهء ديوان عرض بثبت رسيد ، همّت بر ان گماشت ، كه مانند سلجوقيان بر بغداد فرمانروا گردد ، و در اين باب رسولان آمد و شد آغاز نهادند ، لكن از حضرت خلافت بقبول اين مسؤول تن درندادند . چو ميدانستند كه وى در ماوراء النّهر و بلاد ترك ، كارهاى بزرگ در پيش دارد ، و چون طايفهء از گردنكشان را از ميان برگيرد ، هم در آن زمان جماعتى ديگر بناگاه سر بفتنه و غوغا برارد ، و شاهنشاه درين اثنا ، حصول مقصود و وصول بمطلوب را ، فرصتى مناسب ،